پشیمانی و توبه کردن
در غروب آن شهر ، همراه با نور چراغهای رنگارنگ ، بوی
مطبوع اغذیه با شلوغی و رفت وآمد عابران پیاده مخلوط
می شد .سواری قرمزرنگی توقف کرده بود و صدای بلند
آهنگ غربی اش جلب توجه می کرد . جوان 20 ساله
ای سرمست از آن پیاده شد و به طرف استریوی فروش
آهنگهای خارجی به راه افتاد . جالب اینکه این جوان مد
عجیبی به موهاش زده ، عینک مشکی و زنجیری از طلا
به گرده آویخته بود . هنگام رفتنش به استریو که مدام
با آهنگ داخل ماشینش رقص می کرد ، به یکی از
عابرین پیاده که پیرمرد محترمی بود تنه زد . جوان با
تمسخر هنگام تنه زدن ( آخ جون ) را به پیرمرد گفت ،
اما پیرمرد با لبخندی همراه با تعجب به سراپای جوان و
ماشینش نگاهی انداخت و سپس دستش را به طرف
عکس روی لباس پسر کشید و
گفت : این کی یه پسرم ؟
پسر : مایکل جکسونه . نمی شناسیش ؟
پیرمرد : به خدمتش نرسیدم .
پسر : این همونیه که داخل ماشین ترانه می خونه
دوست نداری به ترانه ش گوش کنی ؟
پیرمرد : مایل نیستم ، اما تو ! ازش چیزی حالی
می شی ؟
پسر : نخیر ، لزومی نداره حالی شم .
پیرمرد : بیا پسرم بزار حالیت کنم از اون ترانه ای که
کورکورانه ازش خوشت میاد .
سپس پیرمرد به طرف ماشین جوان رفت و او را کنار
خود نشاند و شروع کرد به معنی کردن لغت به لغت ،
جمله جمله ترانه ها ، حتی همراه با معنی همخوانان .
اینجا بود که جوان احساس کرد که در مقابل آن پیرمرد
کم آورد ، چرا که می پنداشت اگر کسی از معنی ترانه ها چیزی بفهمد
چند برابرخودش عاشق و شیفته اش می شود .جوان
به فکر عمیقی فرو رفت ، اما صدای پیرمرد اورا متوجه
خود کرد که می گفت: به درستی که لازم است شخص
مسلمان صاحب اراده خویش باشد و به مسلمان
بودنش بودنش افتخار کند نه اینکه آلت و ابزار دست
بیگانگان باشد و از آنها تقلید و تبعیّت کند .
جوان با صدایی سرشار از شرمندگی گفت : بله همینطور است.
پیرمرد پرسید قرآن می خوانی ؟
پسر گفت : پارسال ماه رمضان خوندم .
پیرمرد یک جلد قرآن را از جیبش درآورد و گفت : بیا بگیر
پسرعزیزم ، همه ملتها با عقیده زنده هستند .
پسرجوان به خانه برگشت و نگاهی به اتاقش انداخت
آنچه از همه بیشتر به چشم می آمد کاستهای مایکل
جکسون و دیمس رُز و بروشور مدلهای مو و شامپوهای
تازه بود . احساس کرد که این دنیا دنیای او نیست و
اصلا برای چنین چیزهایی خلق نشده ، بلکه وظیفه او
در زندگی از این چیزهای (مسخره) بزرگتره . این بود که
کارتن بزرگی آورد و تمامی آنها را در آن گذاشت . مثل
اینکه می خواست گذشته خود را زنده به گور
کند و صفحه سفیدی از زندگیش را آغاز کند . سپس
خدمتکارش را صدا کرد و با الفاظی پسندیده گفت :
تمام اینها را تو سطل آشغال بریز.خدمتکار با تعجب گفت :
کجا ؟! جوان گفت :
سطل آشغال .
